مراسم سالگرد تاسیس جبهه مشارکت در فراق یاران در بند
برای ژیلا می نویسم به پاس مقاومت سبزش و سرفرازیش به عنوان زنی که زمان خود را می شناسد و انسان زمانه اش را و زن زمانه اش و درد زمانه اش را خوب می شناسد. برای ژیلا که درد مشترک زنان عالم را می شناسد. دردی که مرزهای جغرافیایی را در می نوردد و می نشیند بر جان زن. درد تبعیض و نابرابری و خشونت و نادیده گرفتن حقوق انسانی اش. چه فرقی می کند در کجا؟ اینجا یا عراق یا افغانستان یا هرکجای دیگر از این کره خاکی. دردی که مرزهای تاریخی را در می نوردد و وقیحانه به زن امروز دهن کجی می کند. چه فرق می کند گذشته های دور، دیروز یا امروز؟ فرق می کند اما، ژیلا خود از نسل گردآفرید است از نسل تهمینه، از نسل زنان فرمانروا، از نسل همه زنان تأثیرگذار در طول تاریخ ایران یا نه، از نسل هوشمندان زمان خود است ژیلا. از نسل نو. او فاصله ها را با آن پرنده سبک بال خیال و نوک تیز قلمش طی می کند. امروز را به دیروز پیوند می دهد و می ایستد نوک قله افتخار زن ایرانی و دستش را سایه بان چشم ها می کند برای دیدن افق های دور. او دوست دارد فردا را سبز ببیند و زیبا و نوید همه زیبایی ها و روشنایی ها را برای هم جنسانش و هم نسلانش بدهد. ژیلا مدافع حقوق بشر، مدافع حقوق کودک، مدافع حقوق زن، مدافع حقوق روزنامه نگار، مدافع حقوق زندانی، مدافع حقوق شهروندی. او عادت داشته این راه صعب را با همراهی یار و شریک زندگیش طی کند با بهمن که هیکل درشت و مردانه اش هرگز بر اندام نحیف همسرش و افکارش بر اندیشه او سایه نیانداخته است. و ما عادت داشته ایم این زوج روزنامه نگار را کنار هم ببینیم. دربند شدن توآمانشان بار دیگر همراهی شان را در مسیر زندگی یادآورمان شد و رهایی ژیلا را طلیعه آزادی بهمن دانستیم اما دست های شومی این روزها درکارند تا فاصله بیندازند بین زوج های خوب. خوب های خوشبخت. دست هایی که کینه توزانه فاصله ها را زیاد و زیادتر می کنند و نمی دانند به تعداد روزهای فراق گل های سرخ در سرای خالی یار، کاشته می شود و باغبانی می شود و مرغ های عشق آواز دلنشین خود را دوباره سرخواهند داد و نسیم موافق بار دیگر وزیدن خواهد گرفت.
برای پرستو می نویسم. برای دخترک فیروزه ای دیار سبزها. برای او که در سخت ترین زمانه برای انتخاب، یکی از بهترین ها را برای سفر پر خطر زندگیش برگزیده است. برای همسر حسین که این روزها در هجران یارش سرگشته و پریشان است و نگران که مبادا بی خبران از قصه های شیرین عاشقی، این سرگشتگی را به حساب ضعف بگذارند. برای پرستو می نویسم که مدافع حقوق زن است و کودک و روزنامه نگار و زندانی. مدافع حقوق انسان های محروم از حقوق مادی و معنوی در سراسر عالم. دل مهربان او و حسین از اولین روزی که با هم پیوند خورد، سوگند همراهی و هم نفسی و هم دلی هم خورده شد و این پیوند و آن سوگند شاهدانی از جنس صداقت و آشنایی داشت. پرستو دختری از نسل فیروزه ای های دیار سبزمان، راهی را برگزید که مردان مردش حبس را در تقدیر دارند و بی مهابا راه را تا پرستشگاه معبود، در میان خار مغیلان پیاده درمی نوردند. کفش های بلورین با پاپوش های آهنین معاوضه می شوند و لبیک گویان در جستجوی سیمرغ، راهی قاف عشق می شوند. پرستو عادت داشته راه عاشقی را با همراه طی کند و ما عادت داشته ایم پرستش فروتنانه این دو مرغ عشق را با هم نظاره کنیم. حالا یکی را بند است و دیگری بند را به عشق وصال، آرزو می کند. نفرین بر دستانی که آشیانه های کوچک خوشبختی را مهر و موم می کنند و سردی را برای جولانگه عشق فرزندان پاکمان به ارمغان می برند . نفرین بر دل های کینه توز. نفرین بر سیاه دلانی که با اقدامات زشت و پلشتشان بدفرجامی را برای خود پیش خرید می کنند.
برای سمیه می نویسم . سمیه جوان. سمیه مهربان. سمیه که بی محمد حسین انگار نیمه ای است در جستجوی نیمه گم شده اش. سمیه با آن چشم های نگران که همه کسانی را که یارش را به جرم خواندن دعای کمیل از او جدا کرده اند با هدایایی شوم براثر نفرین های از سر استیصال میهمان کرده است. و تصویر همسرش با آن چهره همیشه خندان و مهربان یک آن از جلوی چشمش دور نمی شود و از جلوی چشم ما. سمیه به زندگی کوتاه مشترکشان فکر می کند و بغض می کند و می گوید هنوز یک سال نشده !!! و روزهای شیرین با هم بودنشان را شماره می کند و آخرین نگاهشان را به یاد می آورد که با هم تلاقی کرد قبل از این که در آن شب شوم در هنگام یا غیاث المستغیثین گفتن، آن چشم بندهای چرک و کثیف را به چشمان حق بینشان بزنند. سمیه آخرین صدای او را هنگام بازجویی های اولیه به یاد می آورد و مقایسه اش می کند با اولین تماس در اوین و بعد با تماس بعدی در بند عمومی که سعی می کرد کاملا خندان باشد و بی لرزش و بی حس غربت و امیدبخش و غرورانگیز. حالا سمیه صدای همسرش را دائم می شنود. همانطور گرم. همانقدر مهربان. مثل همیشه. سمیه روزهای جدایی را شماره می کند و از این که عدد بزرگ شود و درشت شود، وحشتش می گیرد. دلش برای شریک زندگیش تنگ می شود. دلش یک آغوش مهربان می خواهد تا خودش را در آن پنهان کند و آرام بگیرد و تصویر یار مهربانش را بیاورد جلوی چشمش و برای سلامت و استواریش حمد بخواند. دلش می خواهد یکی برای استقامت خود او حمد بخواند. دلش می خواهد...
زنان جوان سبز سرزمین من، اینک پای در راهی نهاده اند که پایانش روشن است. سپیدی صبح را چشم انتظارند و گرمی خانه هایشان را و سبزی همیشگی ایران را . کاش آغوش مادرانه مرا وسعتی بود برای پناه دادن به همه زنان جوان آزادگان دربند. آن ها که می شناسم و آن ها که نمی شناسم و دوستشان دارم به پاس حضور و صبر زیبایشان. و کاش خامه این قلم بی منتها باشد برای نگارش عاشقانه هایی که هر روز پرده ای نو از هزارتوی پر نقشش هویدا می شود



جمعي از جوانان اصلاح طلب در اعتراض به آغاز سومين ماه حضور حسين نوراني نژاد و مهدي محموديان در سلول انفرادي و ادامه بازداشت ساير جوانان اصلاح طلب و سبز انديش کشورمان براي آزادي آنان روز چهارشنبه 27 آبان ماه روزه می گیرند.