تبليغاتX
هبوط در بند
هبوط در بند
وبلاگی برای آزادی حسین نورانی نژاد
                       مراسم سالگرد تاسیس جبهه مشارکت در فراق یاران در بند

 

برای ژیلا می نویسم به پاس مقاومت سبزش و سرفرازیش به عنوان زنی که زمان خود را می شناسد و انسان زمانه اش را و زن زمانه اش و درد زمانه اش را خوب می شناسد. برای ژیلا که درد مشترک زنان عالم را می شناسد. دردی که مرزهای جغرافیایی را در می نوردد و می نشیند بر جان زن. درد تبعیض و نابرابری و خشونت و نادیده گرفتن حقوق انسانی اش. چه فرقی می کند در کجا؟ اینجا یا عراق یا افغانستان یا هرکجای دیگر از این کره خاکی. دردی که  مرزهای تاریخی را در می نوردد و وقیحانه  به زن امروز دهن کجی می کند. چه فرق می کند گذشته های دور، دیروز یا امروز؟ فرق می کند اما، ژیلا خود از نسل گردآفرید است از نسل تهمینه، از نسل زنان فرمانروا، از نسل همه زنان تأثیرگذار در طول تاریخ ایران یا نه، از نسل هوشمندان زمان خود است ژیلا. از نسل نو. او فاصله ها را با آن پرنده سبک بال خیال و نوک تیز قلمش طی می کند. امروز را به دیروز پیوند می دهد و می ایستد نوک قله افتخار زن ایرانی و دستش را سایه بان چشم ها می کند برای دیدن افق های دور. او دوست دارد فردا را سبز ببیند و زیبا و نوید همه زیبایی ها و روشنایی ها را برای هم جنسانش و هم نسلانش بدهد. ژیلا مدافع حقوق بشر، مدافع حقوق کودک، مدافع حقوق زن، مدافع حقوق روزنامه نگار، مدافع حقوق زندانی، مدافع حقوق شهروندی. او عادت داشته این راه صعب را با همراهی یار و شریک زندگیش طی کند با بهمن که هیکل درشت و مردانه اش هرگز بر اندام نحیف همسرش و افکارش بر اندیشه او سایه نیانداخته است. و ما عادت داشته ایم این زوج روزنامه نگار را کنار هم ببینیم. دربند شدن توآمانشان بار دیگر همراهی شان را در مسیر زندگی یادآورمان شد و رهایی ژیلا را طلیعه آزادی بهمن دانستیم اما دست های شومی این روزها درکارند تا فاصله بیندازند بین زوج های خوب. خوب های خوشبخت. دست هایی که کینه توزانه فاصله ها را زیاد و زیادتر می کنند و نمی دانند به تعداد روزهای فراق گل های سرخ در سرای خالی یار، کاشته می شود و باغبانی می شود و مرغ های عشق آواز دلنشین خود را دوباره سرخواهند داد و نسیم موافق بار دیگر وزیدن خواهد گرفت.

برای پرستو می نویسم. برای دخترک فیروزه ای دیار سبزها. برای او که در سخت ترین زمانه برای انتخاب، یکی از بهترین ها را برای سفر پر خطر زندگیش برگزیده است. برای همسر حسین که این روزها در هجران یارش سرگشته  و پریشان است و نگران که مبادا بی خبران از قصه های شیرین عاشقی،  این سرگشتگی را به حساب ضعف بگذارند. برای پرستو می نویسم که مدافع حقوق زن است و کودک و روزنامه نگار و زندانی. مدافع حقوق انسان های محروم از حقوق مادی و معنوی در سراسر عالم. دل مهربان او و حسین از اولین روزی که با هم پیوند خورد، سوگند همراهی و هم نفسی و هم دلی هم خورده شد و این پیوند و آن سوگند شاهدانی از جنس صداقت و آشنایی داشت. پرستو دختری از نسل فیروزه ای های دیار سبزمان، راهی را برگزید که مردان مردش حبس را در تقدیر دارند و بی مهابا راه را تا پرستشگاه معبود، در میان خار مغیلان پیاده درمی نوردند. کفش های بلورین با پاپوش های آهنین معاوضه می شوند و لبیک گویان در جستجوی سیمرغ، راهی قاف عشق می شوند. پرستو عادت داشته راه عاشقی را با همراه طی کند و ما عادت داشته ایم پرستش فروتنانه این دو مرغ عشق را با هم نظاره کنیم. حالا یکی را بند است و دیگری بند را به عشق وصال، آرزو می کند. نفرین بر دستانی که آشیانه های کوچک خوشبختی را مهر و موم می کنند و سردی را برای جولانگه عشق فرزندان پاکمان به ارمغان می برند . نفرین بر دل های کینه توز. نفرین بر سیاه دلانی که با اقدامات زشت و پلشتشان بدفرجامی را برای خود پیش خرید می کنند.

برای سمیه می نویسم . سمیه جوان. سمیه مهربان. سمیه که بی محمد حسین انگار نیمه ای است در جستجوی نیمه گم شده اش. سمیه با آن چشم های نگران که همه کسانی را که یارش را به جرم خواندن دعای کمیل از او جدا کرده اند با هدایایی شوم براثر نفرین های از سر استیصال میهمان کرده است. و تصویر همسرش با آن چهره همیشه خندان و مهربان یک آن از جلوی چشمش دور نمی شود و از جلوی چشم ما. سمیه به زندگی کوتاه مشترکشان فکر می کند و بغض می کند و می گوید هنوز یک سال نشده !!! و روزهای شیرین با هم بودنشان را شماره می کند و آخرین نگاهشان را به یاد می آورد که با هم تلاقی کرد قبل از این که در آن شب شوم در هنگام یا غیاث المستغیثین گفتن، آن چشم بندهای چرک و کثیف را به چشمان حق بینشان بزنند. سمیه آخرین صدای او را هنگام بازجویی های اولیه به یاد می آورد و مقایسه اش می کند با اولین تماس در اوین و بعد با تماس بعدی در بند عمومی که سعی می کرد کاملا خندان باشد و بی لرزش و بی حس غربت و امیدبخش و غرورانگیز. حالا سمیه صدای همسرش را دائم می شنود. همانطور گرم. همانقدر مهربان. مثل همیشه. سمیه روزهای جدایی را شماره می کند و از این که عدد بزرگ شود و درشت شود، وحشتش می گیرد. دلش برای شریک زندگیش تنگ می شود. دلش یک آغوش مهربان می خواهد تا خودش را در آن پنهان کند و آرام بگیرد و تصویر یار مهربانش را بیاورد جلوی چشمش و برای سلامت و استواریش حمد بخواند. دلش می خواهد یکی برای استقامت خود او حمد بخواند. دلش می خواهد...

زنان جوان سبز سرزمین من، اینک پای در راهی نهاده اند که پایانش روشن است. سپیدی صبح را چشم انتظارند و گرمی خانه هایشان را و سبزی همیشگی ایران را . کاش آغوش مادرانه مرا وسعتی بود برای پناه دادن به همه زنان جوان آزادگان دربند. آن ها که می شناسم و آن ها که نمی شناسم و دوستشان دارم به پاس حضور و صبر زیبایشان. و کاش خامه این قلم بی منتها باشد برای نگارش عاشقانه هایی که هر روز پرده ای نو از هزارتوی پر نقشش هویدا می شود

نوشته شده توسط در ساعت 15:46 | |

برگرفته از وبلاگ شب کور

شال سبز

 

گفتند: خيانت كرده‌ايد!

گفت: بر كدامتان مگر؟

گفتند: بر دشمنان‌تان، شايد!

گفت:

انكار نمي‌كنم!

 

(پس بدين نابخشودني جرم

به دار آويختندش

                     قهرمانِ دخترانِ نابالغِ شهر را)

 

ــ مردِ من بود!

آن شالِ سبز

از آن چهار سوار كه آن شب آمدند

                                    با اسب‌هاي سپيدِشان

يكي‌شان مردِ من بود

كه كوزه‌ي آب من به دوش گرفت و

                                          من / عاشقش شدم

....

 

گفتند: جنايت كرده‌ايد!

گفت: بر كدام ناشناخته‌تان مگر؟

گفتند : آن‌روز كه باران آمد، يادت هست؟

گفت: كه كوزه‌ي دخترانِ آبادي را ...

گفتند: به درختان آموختي

                             كه باران / بدهكار ايشان است

گفت:

انكار نمي‌كنم

 

(پس به تَركِ اسبش بستند ايشان را

و چون چادر نماز مادر

                     بر سر دختركانِ كوچك

                            كشيده شد بر سنگفرشِ خيابان

مردي كه حضورش طغيانِ عشق بود)

 

ــ: پس مردِ من اينگونه مي‌بايست مادر

نه چون پسر كدخدا ولي

*

 

 

بر گستره‌ي بي روياي دشتِ شب

آه چه مرداني

             چه مرداني به دار آويخته مي‌شوند

                                                  به زير مهتاب

 

چه مرداني كه آمدند از راه

سوار بر اسب‌هاي سپيدِشان

 

و بدين‌سان

چهار نعش

از چهار ميدان شهر آويخته شد

 

 

ــ: نگاه كن مادر!

كفش اين مرد اندازه‌ي پاي من است

                                        درست شبيه قصه

ــ: و شالِ سبزش بر قامتِ من مادر

 

ــ: و شالِ سبزش بر قامتِ تو پسرم

تا زنانِ بيوه‌ي شهر

زين پس

مردشان را در تو ببينند

 

ــ: اگر اين نطفه پسر شود

به او خواهم آموخت

به دوش گيرد كوزه‌ي دختران نابالغ را ...

 

ــ: اگر اين نطفه دختر شود

به او خواهم آموخت

عاشقِ كوزه‌ به دوش‌ها شود

مردي با شالِ سبز شايد

نوشته شده توسط در ساعت 23:59 | |

 

فیلسوف گرانمایه

جناب آقای مصطفی ملکیان

سلام

ستایش نورانی نژاد هستم؛ خواهر آزاده دربند حسین نورانی نژاد، رئیس کمیته اطلاع رسانی جبهه مشارکت؛ همو که درباره خود در ابتدای وبلاگش نوشته است: یادداشتهای گاه به گاه فردی که در میانه راه هبوط مانده است. مثل جامعه­اش و هر آنچه در اطرافش می بیند. نه در بهشت آرامش قراری یافته و نه توانسته مقیم زمین شود. نه سودای رفتنی و نه میل ماندنی. در برزخ تردید و ایمان به معجزه عشق، در انتظار بازگشت یا رسیدن... . چندی پیش بی­آنکه قصد خواندن کتابی را داشته باشم، خود را مقابل کتابخانه خیره به عنوان کتاب شما، «راهی به رهایی» یافتم. این واکنش ناخودآگاه شاید به آن سبب بود که مفاهیم مقابلِ رهایی یعنی زندان و بند و سلول انفرادی به کلیدواژه­های امروز خانواده ما بدل شده­اند. شاید هم به سبب یادآوری ناخوداگاه خاطره­ای دور؛ سالها پیش که تازه این کتاب را به چاپ رسانده بودید، به دعوت حسین و دوستانش، با همان سخاوت فرهنگی که همگان از شما سراغ دارند، شبی را مهمان خانه ما بودید. در آن شب پیرامون موضوع «شناخت خدا» برایمان صحبت کردید و در پایان با سعه صدر به سوالهایمان پاسخ دادید. هنوز  تصویر شما در کنار حسین را در آن کوچه تاریک به یاد دارم که با طمأنینه به سوی منزلمان گام برمی­داشتید. از آن شب سالها گذشته و خاطره و خطوط قلم شما در کتاب «راهی به رهایی» که به حسین هدیه کردید به یادگار است. اما مهمتر از آن تأثیر معرفتی و اخلاقی است که از این اثر در وجود حسین به جا مانده است. آنچنان که تقریر حقیقت و تقلیل مرارت، سرلوحه حسین در تمام مراحل زندگی­اش شد. حسین تلاش کرد تا مصداقی واقعی از تعریفی باشد که در این کتاب ارائه کرده­اید: روشنفکر کسی است که به دو وظیفه اخلاقی که، به اقتضای داناییها و تواناییهای خود، بر عهده خود دیده است عملا ملتزم شده است؛ یعنی به شهود و وجدان اخلاقی خود، در مقام عمل، بی­اعتنایی نکرده و در صدد برآمده است که، حتی المقدور، آنچه را اخلاقا باید انجام دهد به انجام رساند.

حسین فعالیتهای سیاسی را فراتر از هرگونه ایدئولوژی­زدگی و یا سرسپردگی بی­چون و چرا به یک گروه سیاسی خاص و یا حمل کردن عنوان رجل سیاسی می­دید. برای او فعالیت سیاسی حرکت در مسیر تحقق ارزشهای اخلاقی بود.  از همین رو اخلاق و سیاست و نسبت میان آن دو که همواره موضوع چالش­برانگیزی میان متفکران بوده است، برای او مفاهیمی همبسته و یگانه بوده­اند که در ساحت عمل مباینتی میان آنها نمی­دید.

حسین به رغم همه اعتقاد و پایبندی که به فعالیت سیاسی قانونمند داشت، این روزها وارد سومین ماه بازداشت خود در سلول انفرادی اوین شده است؛ بازداشتی غیر قانونی که در آن نه تفهیم اتهامی صورت گرفته و نه وکیلی اجازه دفاع یافته است. او در چهار دیواری تنگ و تاریک سلول انفرادی­اش حتی اجازه خواندن سطری از یک کتاب را ندارد. البته اینکه حق خواندن منطق الطیر، تذکره الاولیا و مقالات شمس که سرشار از ظرایف معنوی و نکات اخلاقی­اند از برادرم سلب می­شود، خود محل تأمل است و بخوبی می­تواند روشنگر حقایق بسیاری باشد که به طرز ناشیانه­ای در پس دیوارهای سست و فرو ریزنده جهالت، مستور داشته شده­اند. نتیجه­ای که از این تأمل عاید می­شود سبب شده سختی­ها و تلخی­های این ایام را با شکیبایی بیشتری تحمل کنیم و رنج و محنت حسین در سلول انفرادی را پیامد دغدغه­ها و دلمشغولی­های اخلاقی­اش بیابیم؛ همان دغدغه­هایی که او و دوستانش را در شبهای سرد زمستان برای رساندن غذا و لباس گرم به کارتون­خوابهای بی­پناه به خیابانها می­کشاند و یا برای دلجویی از سالمندان و بیماران فراموش شده روانه آسایشگاهها می­کرد. چندی پیش که در کنار خانواده زندانیان سیاسی، در اعتراض به روند رسیدگی به وضعیت بازداشت­شدگان، در مقابل دادستانی تهران تحصن کرده بودیم، پسرکی فقیر و ژنده­پوش با دیدن عکس حسین ایستاد؛ برای لحظاتی چشمان معصومش را به تصویر او دوخت و با چهره­ای غم گرفته از حال او جویا شد. پسرک در جواب کنجکاوی ما گفت که صاحب عکس را می­شناسد و او را در خیابان میرداماد (خیابان محل کار حسین) می­دیده است. چشمان نگران پسرک نشان می­داد که او یکی از همان دستفروشهای خیابان­گردی است که حسین بنا به عادت همیشگی چیزی از آنها می­خرید و با فروتنی و ملاطفت گپی با آنها می­زد تا شاید ذره­ای از خشونتی را که آنها از محیط  اطرافشان احساس می­کردند تعدیل کند. پسرک پس از آنکه توانست به زحمت جمله نوشته شده در کنار عکس حسین را بخواند رو به ما کرد و گفت: برای آزادیش دعا میکنم. اکنون این دعا بیش از هر عامل دیگری نقطه اتکا و مایه امیدواری ماست.

استاد بزرگوار، به یاد دارم آخرین باری که شما را دیدم از نشانه­های معنا سخن گفتم؛ از عطر سیب و طعم پرتقال، از طلوع و غروب خورشید و ظهور ماه، از قطره­های اعجاب­آور باران و شگفتی آب؛ گفتم که اینها نشانه­های من است برای حضور یک معنا. اکنون بگذارید چشمان نگران کودک ژنده پوش را نیز اضافه کنم.

۲۷/۸/۱۳۸۸

نوشته شده توسط در ساعت 12:58 | |

 

روز چهارشنبه مراسم  افطار روزه سیاسی جوانان اصلاح طلب در اعتراض به آغاز سومین ماه حضور حسین نورانی نژاد و مهدی محمودیان در انفرادی و تدام بازداشت سایر اصلاح طلبان جوان از جمله علی سمیع زاده، مهدی اقبال، فریبا پژوه، سعید نور محمدی ، اسماعیل صحابه، خوربک و .... در کنار زندان اوین برگزار شد.

نوشته شده توسط در ساعت 0:26 | |
شب کور در اعتراض دستگیری آفتاب 

 

 

مرتضی رحیم نواز ازدوستان قدیمی حسین وبلاگی را برای آزادی او راه اندازی کرده با نام  شب کور در اعتراض  دستگیری آفتاب ،  وبلاگ با شعرهای ایشان به روز می شود.آخرین پست وبلاگ شعر زیبایی است از ایشان بخوانید.

باران گرفته است

 

در یک خطِ منظم و باریک

سربازهای جوخه‌ی آتش

حسرت به ماتمِ شلیک آخرند

 

باران گرفته است

 

سربازهای جوخه‌ی آتش

در یک خطِ منظم و باریک

خیسِ حماسه‌ی غمگینِ آتشند

پابستِ آخرین نفسِ مرد

دلخیسِ گریه‌ی مادر

پاکوبِ

       مرگِ

               برادر

 

باران گرفته است

باران ...

 

نوشته شده توسط در ساعت 0:16 | |
 

بي خود نبود كه به خواب عزيزي آمده بودي و گفته بودي سوره يوسف را بخوانيم تا بيايي. آمده بودي با همان چشمان سبز ونگاه معصوم و لبخند هميشگي و گفته بودي اگر هر شب يوسف را بخوانيم مي آيي؛ انگار از قبل مي دانستي قرار است ديدارت را از من دريغ كنند ؛ همان سهم چند دقيقه در هفته كه به آن راضي شده بودم.

مي گويند براي آنكه رخصت ديدار بيابم نبايد بنويسم؛ نبايد بنويسم كه بيشتر از دو ماه است تو را تنهاي تنها در يك چهار ديواري كوچك بي آسماني انداخته اند تا لابد دلسوزي براي اين مملكت براي هفت پشتت بس شود، همان اتاق كوچك كه شنيده ام مثل قبر مي ماند؛ با وسعتي به اندازه يك قدم و سقفي كه انگار روي دل آدم سنگيني مي كند تا ارتباطت با دنيا تنها به حضور بازجويي متصل شود، همان بازجو كه تو را با چشم بسته روبه ديوار مي نشاند و مدام سوالهاي تكراري مي پرسد و دوست ندارد بنويسم كه بي شك توان نگاه كردن به چشمانت را ندارد.

وما هنوز بعد از اين همه مدت نفهميده ايم كه به كدامين گناه چنين ظلمي را بر تو روا مي دارند؟

نبايد بنويسم كه زينب دختر مهدي محموديان ازغم نديدن پدرش هر شب تب مي كند و هنوز بعد از دو ماه حتي نتوانسته صداي پدر را بشنود. چه خوش گمان بود كه تصور مي كرد ورودش به سال اول مدرسه را دست در دست پدر جشن مي گيرد؛ مي گويند دختر معصوم عكس پدر را رو به خورشيد مي گيرد و دعا مي كند. به دوستانش گفته پدرم به مسافرت رفته اما ميدانم يك رازي هست كه بزرگترها به من نمي گويند؛ يادته به مهدي قول داده بودي در نبودنش هواي زينب را داشته باشي؛ بدقولي كردي عزيز.

نبايد از فرنيك برايت بنويسم؛ دختر حنيف بالاخره به دنيا آمد، بدون نوازشهاي آرام بخش پدري كه خانه به دوش است تا سنگيني ظلمي كه بر عمه ها و عموها شده را گردن گيرد ، دختري كه دنيا در بدو ورودش فرش قرمزي برايش پهن نكرد، نيستي تا به او بگويي انقدر گريه نكن دنيا كه قرار نيست براي هميشته دخترها را از پدرانشان جدا كند، روزهاي سبز با هم بودن هم مي آيد. نيستي تا به زينب و فرنيك بگويي براي اين روزهاي تنهايي پدرانشان را مقصر ندانند، آنها تنها به خاطر لبخندي بر لب هاي شما رفته اند، كاري كه پدر بزرگهايتان هم برايش تلاش كردند اما نتوانستند.

ديگر براي فخري محتشمي نبايد بنويسم كه دخترانت را كجا مي جويي؟ او كه پس از پنج ماه عدالتي براي همسرآزاده اش نيافته و كو به كوي به دنبال دختران فيروزه ايش مي گردد كه گويي در اين سرزمين گم شده اند.

نبايد بنويسم از همسر عبالله مومني كه سرنوشتش با تنهايي گره خورد يا از جوانان هم حزبيت در مشاركت كه مثل ستاره هايي يكي يكي به بند كشيده مي شوند.

و از همه مهمتر جنبش سبزي كه با همه فشارها به پيش مي رود و مردم سبز انديشي كه ايمان و استواريشان هميشه چند قدم جلوتر از خشونت دشمنانشان حركت مي كند و از اينكه من و هم نسلانم هرگز هر چقدر هم نامردمي ها افزايش يابد آرمانهاي سبز و ميرحسين مان را رها نخواهيم كرد.

اين ها را نبايد بنويسم اصلا از خيرشان بگذر، از خودت بگو ؛ مي گويند صداي قران خواندنت هر غروب بر سلولها و راه روهاي بند 209 طنين انداز است.صوت زيبايي داري مي دانم ؛ مي گويند روحيه فوق العاده ات بعد از دوماه انفرادي كشيدن همه را متعجب كرده؛ مي گويند زير بار حرفهاي نامربوط زندانبانها نمي روي و درخواستي از آنها نمي كني حتي براي تماس با من . به همين اندك خبرهايي كه از تو مي رسد دل خوشم و به همان آخرين تصويري كه از خطوط چهره ات در ذهنم دارم همان آخرين ديدار كه گفتي تار مويم را كه بر لباست مانده بود نگاه داشته اي و به جاي من با او سخن مي گويي.

به خواب عزيزي آمده بودي و گفته بودي يوسف بخوانيم تا بيايي، سوره يوسف را چند بار خواندم چه شباهت قريبي دارد با تو و ديگر آزادگان در بند ، او كه بي گناه و به حكم هوسي به بند افتاد؛ آنقدر صبوري ومقاومت كرد تا زندانبان رسوا شد وبعد آرمانهاي سبزش را براي سرزمينش محقق كرد؛ بي شك سرنوشت تو و ديگر آزادگان در بند هم چنين است؛ پس من ديگر از نديدنت هم گله اي نمي كنم تا باد بوي پيراهنت را با خود بياورد. 

پرستو سرمدي همسر حسين نوراني ن‍ژاد

26/8/88

نوشته شده توسط در ساعت 23:40 | |
 

 

 

جمعي از جوانان اصلاح طلب در اعتراض به آغاز سومين ماه حضور حسين نوراني نژاد و مهدي محموديان در سلول انفرادي و ادامه بازداشت ساير جوانان اصلاح طلب و سبز انديش کشورمان براي آزادي آنان روز چهارشنبه 27 آبان ماه روزه می گیرند.
به گزارش نوروز، در بیانیه آنها آمده است:

بيش از پنج ماه از برگزاري انتخابات نمايشي رياست جمهوري مي گذرد ، در اين پنج ماه مردم و به خصوص جوانان سبز اين سرزمين جز خشونت و بازداشت پاسخي به اعتراضاتشان نگرفته اند. هر روز جوان آزادي خواهي را به بند مي برند اما در حركت سبز مردم اين ديار ذره اي خلل ايجاد نمي شود چرا كه هيچ نيرويي را ياراي رويارويي با موج خروشان آرمانهاي سبز جوانان آزاد انديش نيست از همين روست كه كودتاگران هر روز بر فشارو آزار اسراي جنبش سبز مي افزايند.

حسين نوراني نژاد رييس و مهدي محموديان عضو كميته اطلاع رساني جبهه مشاركت دو جوان سبز، بيش از دو ماه است كه در سلول انفرادي و تحت فشار روحي به سر مي برند، به راستي كودتاگران چه در ذهن دارند كه اين دو جوان اصلاح طلب را بيش از دو ماه در سلول انفرادي كه مصداق شكنجه است به بند كشيده اند؟ فريبا پژوه جوان اصلاح طلب ديگري است كه نزديك سه ماه است در بند 209 زندان اوين به سر مي برد به اين نامها مسعود باستاني ، سعیدنورمحمدی ، اسماعیل صحابه ، محمدخوربک ، محبوبه حقیقی ، مهدیه مینوی ، اشكان مجللي،علي سميع زاده،مهدي اقبال و نامهاي بسيار ديگر را مي توان افزود كه اصلاح طلبي و اعتدالشان نتيجه اي جز بند و زندان برايشان نداشته است.

ما جمعي از جوانان اصلاح طلب اين سرزمين در اعتراض به آغاز سومين ماه حضور حسين نوراني نژاد و مهدي محموديان در سلول انفرادي و ادامه بازداشت ساير جوانان اصلاح طلب و سبز انديش اين ديار و براي آزادي آنان روز چهارشنبه 27 آبان ماه بار ديگر روزه گرفته و دستهايمان را به آسمان بلند مي كنيم چرا كه ياري كننده اي جز پروردگارمان نيافته ايم.مراسم افطار با حضور خانواده زندانيان سياسي مقابل زندان اوين برگزار مي شود.

نوشته شده توسط در ساعت 15:55 | |
 

 

‏‏باسمه تعالى ‏

‏حضور محترم خانم زهرا رضا دامت توفيقاتها

‏پس از سلام و تحيت، اوضاع پيش آمده براى كشور بسيار‏ ‏تأسف آور است‌. فجايع اخير نقطه سياهى در كارنامه مسئولين‏ ‏امر است‌، كه هيچ توجيهى عقلى و منطقى ندارد. ‏ ‏اينكه به حركت آرام مردم و اعتراض آنان عنوان اغتشاش بدهيم‏ ‏مسأله را حل نمى كند. فقط يك راه قابل قبول است و آن برگشت‏ ‏از راه اشتباه و جبران آن مى‎باشد.

آزاد كردن زندانيان سياسى‏ ‏اولين اقدامى است كه مسئولين امر بايد هرچه زودتر عملى كنند‏ ‏وگرنه خسارتهاى دنيوى و اخروى فراوان در پى خواهد‏ ‏داشت . حتى يك ساعت سلب آزادى مردم بى گناه گناهى است‏ ‏بزرگ.‏ ‏

اميد است مسئولين به وظائف خويش توجه نمايند، و خدا به‏ ‏جنابعالى صبر و اجر عنايت فرمايد. "انما يوفى الصابرون‏ ‏اجرهم بغير حساب ". ‏ ‏

والسلام عليكم
حسين‌على منتظرى
‏‏1388/8/23‏‏

 

نوشته شده توسط در ساعت 13:57 | |
صبح روز یک شنبه بار دیگر از ملاقات حسین نورانی نژاد رییس کمیته اطلاع رسانی جبهه مشارکت با همسرش پرستو سرمدی ممانعت شد.

سرمدی ضمن اعتراض به این اقدام ماموران زندان اوین گفت: در حالی که حضور همسرم در سلول انفرادی بند 209 وارد سومین ماه می شود و به همین دلیل او از نظر جسمی بسیار ضعیف شده است، مسئولان به جای پاسخگویی از ملاقات من با ایشان جلو گیری می کنند و نوشته هایم را به عنوان دلیل این تصمیم بیان می کنند در حالی که درهیچ ماده قانونی نیامده همسر یک زندانی حق ندارد از دلتنگی هایش بنویسد. جالب است که من طی یک هفته گذشته هیچ نوشته جدیدی نداشته ام این نشان می دهد که چقدر بهانه های ماموران اوین واهی است.

وی افزود: من به شدت نگران سلامتی همسرم هستم ، بارها به مسئولان نوشته ام که حسین مبتلا به بیماری آسم است ، مادر همسرم در ملاقات با او متوجه شد که از هفته گذشته تاکنون بیماریش شدت گرفته و به همین دلیل تحت مداوا قرار گرفته است، اما ماموران بند 209 اوین همچنان از آزادی و یا حداقل انتقال او از سلول انفرادی جلوگیری می کنند، من بار دیگر از دادستان تهران تقاضا می کنم با اقدامات غیر قانونی ماموران بند 209 زندان اوین مقابله کند و نگذارد بیش از این همسرم و سایر زندانیان در بازداشت وسلول های انفرادی بمانند.

هفته گذشته نیز ماموران زندان اوین مانع ملاقات نورانی نژاد و همسرش شده بوذند.

نوشته شده توسط در ساعت 22:46 | |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مراجع عالیقدر تقلید
حضرات آیات حسینعلی منتظری، یوسف صانعی، مکارم شیرازی، صافی گلپایگانی، جوادی آملی، نوری همدانی، بیات زنجانی، موسوی اردبیلی
سلام علیکم

آنچه در تاریخ تشیع به مثابه نقطه عطفی، همواره محل امید و اعتماد و همراهی و همدلی خلق الله با مراجع بوده و خواهد بود، حمایت و تظلم خواهی از آنانی است که بر ایشان جفایی رفته است. تاریخ حوزه­ ها و مراجع سرشار از ایستادگی حضرات ایشان برای احقاق حق مظلومین بوده است. در این راه حتی مواردی نیز یافت می­شود که وارثان فقه جعفری در برابر اجحافی که بر دیگر برادران مسلمان از مذاهب دیگر یا حتی غیر مسلمانان رفته همانگونه که از ائمه هدی آموخته­ اند، خروشیده­ اند و تا احقاق حقوق تضییع­ شدگان از ادای تکلیف غافل نبوده­ اند.

همانگونه که مستحضرید در ایام انتخابات ریاست جمهوری و خصوصا پس از اعلام نتایج، شک و تردید در صحت و سقم نتیجه اعلام شده، التهابات و تظاهراتی آفرید که تبعات و عواقب آن همچنان روشن و دامنه­ دار است. در این میان عده­ ای روانه زندان­ ها و انفرادی ­ها شدند که شرح قصه آن در حکم شرح واضحات و توضیح بدیهیات است.

آنچه این قلم را به عریضه ­نویسی و استمداد حمایت از محضر حضرات علما وامی­دارد، شرح جفایی است که بر یکی از فرزندان این وطن می­رود؛ فرزندم حسین نورانی نژاد اکنون نزدیک به 60 روز است که در زندان انفرادی که از مصادیق شکنجه است به سر می­برد. البته زندان انفرادی برای جوانی که نامش را از امام سر به نیزه ­اش به یادگار دارد، محل ذکر و توکل است. اما آیا حبس بی­ آنکه تفهیم اتهامی صورت بگیرد و بی­ آنکه جرمی در کار باشد و بی ­آنکه وکیلی به حکم قانون و شرع رخصت دفاع بیابد، جز اجحاف و مکافاتِ بی­دلیل نام دیگری دارد؟

حضرات مراجع مستحضر باشند، از آن روز که این جوان را که همواره خاطره کمیل خواندن­ هایش و برگزار کردن مراسم ­های مذهبی در ماه­های محرم و رمضان، در فضای ذهنی دوستان و خانواده­ اش بکر و تازه است به حبس برده­ اند، لحظه ­ای نیاسوده ­ایم و بارها و بارها به صاحبان قضا مراجعه نموده­ ایم که البته گفتار آرام دادستان محترم تهران، بارقه امیدی در دلهای خسته ما روشن نموده است.
اما این کجا و رهایی کجا؟

اکنون که ناامید و دلشکسته شکایت خویش را به حضرات شما عرضه می داریم، به دادگری حضرت احدیت، ایمانمان محکم­تر شده و با خود می­گوئیم اگر فقهای فقه جعفری و مراجع عظام تقلید تشیع بر حال این شیعه حضرت مرتضی (ع) تفقد نکنند و او را که به تبعیت از امام معصومش مددرسان دربندان، دلشکستگان و محرومان بود و به شهادت اسناد و مدارک چه بسیار محجورانی که به واسطه دستگیری­ های حسین، اکنون دست دعا به درگاه الهی دارند، به حال خود رها کنند، آنگاه چه باید کرد؟ هرچند قاعده لطف الهی بی ­شک جوانی پاک نهاد و دستگیر محرومان را به واسطه اهل کرامت، مرحمت خواهد کرد و قلب شکسته مادری چشم به راه بی­ شک محل نزول رأفت است که پروردگار خود می­فرماید: من در دلهای شکسته خانه دارم.

استمداد مادری پریشان از زعمای شیعه نه چیزی است غریب  و رحمت مراجع نسبت به مادری که به واسطه هجران فرزندی پاک نهاد، هر شب به سیل اشک ره خواب می­زند نه امری بعید.


باشد که با استعانت حضرات، آب رفته به جوی بازگردد و کلبه احزان مادری گلستان شود.

زهرا رضا
مادر حسین نورانی نژاد
17/8/1388

 

 

نوشته شده توسط در ساعت 7:52 | |